تبليغاتX
گل من
در سکوت دادگاه سرنوشت

عشق بر ما حکم سنگینی نوشت

گفته شد دلداده ها از هم جدا

وای بر این حکم و قانون و قضا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:9
  به قلم: پگاه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
یه دختر تنها یه آسمون تردید

به هرکسی دل بست ازش خیانت دید

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:50
  به قلم: پگاه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو...

نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست...

 قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است،

 ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست.

دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 10:10
  به قلم: پگاه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

بود بر شاخه هایم آخرین برگ

تو پنداری که شب چشمم به خواب است

ندانی این جزیره غرق آبست

به حال گریه می خوانم خدا را

به حال دوست می جویم شما را

زبس دل سوی مردم کرده ام من

در این دنیا تو را گم کرده ام من

مرا در عاشقی بی تاب کردی

کجا هستی دلم را آب کردی

نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست

که پیش روی ما غمگین حصاریست

بود روز تو برای ما شب تار

صدایت می رسد از پشت دیوار

کلام نازنینت مهر جوش است

صدایت در لطافت چون سروش است

بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست

شب ما بهر تو همگام روز است

به وقت صبح تو ما را شب آید

در آن هنگامه جانم بر لب آید

کویرم من، تو گلشن باش ای یار

به تاریکی تو روشن بــاش ای یار


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:51
  به قلم: پگاه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
لحظه ي خدافظي ، به سينه ام فشردمت

اشک چشمام جاري شد دست خدا سپردمت ...

دل من راضي نبود به اين جدايي نازنين

عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت

گفتي به من غصه نخور ميرم و بر مي گردم

همسفر پرستوهات ميشم و بر مي گردم

گفتي تو هم مثل خودم ، غمگيني از جدايي

گفتي تا چشم هم بزني ميرم و بر مي گردم

عزيز رفته سفر کي بر مي گردي

چشمونم مونده به در کي بر مي گردي ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 22:20
  به قلم: پگاه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
به تو عادت کرده بودم

اي به من نزديک تر از من

 اي حضورم از تو تازه

اي نگاهم از تو روشن

به تو عادت کرده بودم

مثل گلبرگي به شبنم

مثل عاشقي به غربت

مثل مجروحي به مرهم

لحظه در لحظه عذابه

لحظه هاي من بي تو

تجربه کردن مرگه

زندگي کردن بي تو

من که در گريزم از من

 به تو عادت کرده بودم

از سکوت و گريه شب

به تو حجرت کرده بودم

با گل و سنگ و ستاره

از تو صحبت کرده بودم

خلوت خاطره هامو

با تو قسمت کرده بودم

خونه لبريز سکوته

خونه از خاطره خالي

من پر از ميل زوالم

عشق من تو در چه حالي

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 16:20
  به قلم: پگاه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
گفتمش دل ميخري پرسيد چند ؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده كردو دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روي خاك افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 14:3
  به قلم: پگاه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت  

مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

 خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد

 به اون بگی كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد

 ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 

  ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو

نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه

 واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي

اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقد عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:53
  به قلم: پگاه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

ای صمیمی ای دوست

                      گاه بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی

                    دیدنت حتی از دور

                  آب بر آتش دل می پاشد

                      آنقدر تشنه ی دیدار تو ام

                    که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

                             دل من لک زده است

                               گرمی دست تو را محتاجم

                                و دل من به نگاهی از دور

                             طفلکی میسازد

                          ای قدیمی ای خوب

                       تو مرا یاد کنی یا نکنی

                    من به یادت هستم

                         من صمیمانه به یادت هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:39
  به قلم: پگاه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

بی تو چگونه باورم شود


برگهای زرد باغ دوباره سر سبز می شود


ای مسافر همیشگی بی تو من به انتها رسیده ام


از کدام آشنایی


از کدام عشق با تو گفتگو کنم


من به سوگ عاطفه ها نشسته ام


بی هدف به هر طرف کشیده می شوم


به یاد تو عزیز سفر کرده


از چشمم چون اشک سفر کردی بی تو چه کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:5
  به قلم: پگاه  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T