بی تو چگونه باورم شود
برگهای زرد باغ دوباره سر سبز می شود
ای مسافر همیشگی بی تو من به انتها رسیده ام
از کدام آشنایی
از کدام عشق با تو گفتگو کنم
من به سوگ عاطفه ها نشسته ام
بی هدف به هر طرف کشیده می شوم
به یاد تو عزیز سفر کرده
از چشمم چون اشک سفر کردی بی تو چه کنم
نعمت روي زمين قسمت پر رويان است
خون دل مي خورد آنكس كه حياتي دارد
چون مي گذرد غمي نيست همي بگذرد رهي نيست
امشبي را كه در آنيم غنيمت شماريم
شايد اي دوست نرسيم به فرداي دگر
دوست داشتم
دوست داشتم رها بودم از كمند هر چه دل
دوست داشتم پايي نمي گذاشتم من در غريب سراي
دوست داشتم در ياد نمي داشتم من دوست داشتن را
دوست داشتم هرگز دوست نمي داشتم من از اول مهربان را
دوست داشتم قاصدك بودم در كف باد مست
دوست داشتم مرهمي بودم بردلي كه گشته خالي از هست
دوست داشتم گلي بودم بي خار در باغ دوستي
دوست داشتم نبودم تيغي كه برگيرم ازعشق پوستي
دوست داشتم نسيمي بودم در پيچش موي دوست
دوست داشتم تا كه نگويم هرچه درد دارم من از اوست
دوست داشتم خالي بر گونه اي بودم
دوست داشتم نجواي شبانه اي بودم
يکي بود، يکي نبود.
اون که بود تو بودي ، اون که تو قلب تو نبود من.
يکي داشت، يکي نداشت.
اون که داشت تو بودي، اون که جز تو کسي رو نداشت من.
يکي خواست، يکي نخواست.
اون که خواست تو بودي، اون که نخواست از تو جدا بشه من.
يکي گفت، يکي نگفت.
اون که گفت تو بودي، اون که دوستت دارم رو جز تو به هيچکس نگفت من.
حالا يکي با اين که تو قلبت نبوده و جز تو هيچ کس رو نداشته، نميخواسته ازت جدا بشه و دوستت دارم رو جز تو به هيچکس نگفته و ...
با اين همه حماقت بايد هم تنها بمونه.!!!!
يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که
نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد
چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم:يه
خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار گفتي
به چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون نميباره ........تو هم
اون دور دورا ايستادي به من ميخندي................
.
زمان به من آموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل
خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي
هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم، موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم …
زندگي يک جست و جوي کور نيست
گوش کن !
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست....
مدت ها بود
سه چیز را تَرک کرده بودم
شعر ....
ماه .....
و تو را ...
امروز که به اجبار
قلبم را ورق زدم
هنوز اولین سطر را نخوانده
تو را به خاطر آوردم
و امواج دریا را ....
ولی نه ...!!
باید تَرک کنم
هم شعر ....
هم تو ....
و هم٬ همه ی شب هایی که به ماه نگاه می کردم ....
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم!