تمام شب کنار برج ها منتظر می مانم
صندلیهای شکسته از آن من نیستند
اگر آهسته صدایت می زنم
نمی خواهم ستاره ها بریزند
آخر سقفی ندارم
که زیر آن دستهایت را بگیرم و گریه کنم
يك بار در خواب خورشيد سوزان عشق خویش را ديدم
با گيسواني زيبا، با بوته اي سبز و ميخكي در دست
با لبان شيرين وسخنان تلخ
با ترانه هايي غم انگيز و نغمه هايي اندوهگين
ديريست روياهايم رنگ باخته و محو شده اند
روياي دوست داشتني من یکسره پنهان شده است
تنها آتشي سوزان برايم مانده
كه آن را در اشعاري نغز ريخته ام
تنها تو ماندي. اي سرود يتيم! اكنون تو نيز دور شو
و در پي آن رويايي باش كه ديريست از نظرم محو شده
آنگاه كه او رايافتي ، سلام مرا به او برسان
سلامي روشن از من به آن سايه ي بي وفا
گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
مـــ-ن هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم !