ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بي تو گريستم...
کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند...
تا بداني "بي تو" چه مي کشم
کاش قاصدک به تو مي گفت اين پيغام را مير ساند که اميد و آرزوهايم بي تو
آهسته آهسته در حال فرو ريختن است...
در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم : چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت: دوستش بدار ولي منتظرش نمان
بگذار بگريزند
لحظه ها را مي گويم پروانه ها را
مخواه که آنان را بگيري
مخواه که آنان را نگه داري
که هر چه که هست جاودانه نيست
اگر نمي رفتي
نمي دانستم که دوستت دارم